مقاله
فاطمه راكخواه

مقدمه:
«احزاب اجزاي منحوس ولي لاينفك نظام دموكراسي هستند.( الكسيدوتوكويل)»
رابطه احزاب سياسي با توسعه و تغيير در نظام سياسي مسئلهاي غامض است كه طي آن موضوع نقش احزاب و كمك آنها به فرايندهاي تحول و تغيير و يا ايجاد الگوهاي توسعه در نظام سياسي و يا حتي چگونگي ارتباط آنها با نظام به عنوان يك كليت چه رو به تحول و توسعه و يا ايستا مطرح ميباشد.
در ادامه اين روند ممكن است، در گذرگاهي، احزاب سياسي از اينكه پارامتر مستقلي باشند باز مانند.
لذا در جستجو براي يك نظريه در مورد حزب سياسي ميتوان كليت نظام و تغييرات آن را در طول زمان از نظر گذراند. در اين ارتباط موضوع اساسي چگونگي مفهومسازي از كليت نظام سياسي و ارتباط هريك از بخشها، ساختارها و يا فرايندهاي خاص تابع آن، از حيث نقش، وظايف، فعاليتها و يا هر چيز ديگر مدنظر ميباشد.
بنيانگذاران استقلال و ديدگاههاي ايجادي احزاب آمريكا
يكي از عوامل اساسي در پرداخت توصيفي- تاريخي به منشأ حزب در آمريكا بررسي وجود يا عدم وجود نيازي است كه از سوي نخبگان سياسي اين كشور نسبت به ساختاري كه بوسيله آن بتوانند محيط سياسي را به طريقي معقول و قابل پيشبيني اداره نمايند، احساس ميشد.
جنبش استقلال كه براي آمريكائيان حق تعيين حكومت از سوي خود را به همراه داشت از ايجاد احزاب به مانندي كه در دهه 1970 ظاهر گرديد، بازماند.
رهبران استقلال چون سران بعدي حكومت نيازمند ايجاد احزاب در جهت بسيج و پشتيباني در خارج از چارچوب حكومت نبودند زيرا آنان پيشاپيش بر عمده ساختارهاي موجود سياسي تسلط داشتند. آنها دسيسهچينهايي نبودند كه خارج از حيطه اقتداري مسلط عمل نمايند؛ بلكه رهبراني پارلماني بودند كه به اعمال قدرت و توانايي كاركردن از طريق نهادهاي مستقر عادت داشتند. در تمام جهات استقلالطلبان به قانون اساسي انگليس وفادار مانده بودند و با فهمي كه از آن داشتند در جهت حفظ آن حركت ميكردند. بدين لحاظ استقلال تدريجاً تداوم اقتدار حاكم در ميان ايالات را برهم ميزد، و در ديگر نقاط اقتدار نظام پادشاهي تقريباً به شكل نامحسوسي به حاكميت جمهوري تغيير يافت. بدين ترتيب نيروهاي انقلابي به عنوان جزئي از اقتدار حاكم تلقي شده و در اين باب از موهبت مشروعيت برخوردار ميشدند.
رهبران استقلال در بدو پايهگذاري حكومت آمريكا و تفكر در زمينه تعيين نوعي حكومت برخوردهاي متفاوتي داشتند و از زواياي مختلفي به احزاب مينگريستند.
بعضيها خواستار حكومت مركزي نيرومند، (فدراليست)، و مخالفان آنها ضد فدراليست بودند. رويارويي و تقابل اين دو گروه بر اساس نظرات مطروحه در رابطه با نوع و چگونگي اداره مملكت و در حول محورهاي دوگانه مخالفت با تمركز قوا و استقرار حكومت مركزي قوي از سوي طرفداران اساسنامه ائتلاف و شكل حكومت به نحو مذبور بود كه در قالب امتناع از حضور در انجمن ماه مه سال 1878 فيلادفيا جهت اصلاح مواد ائتلافيه ظهور مييافت. و موافقين تنظيم و تدوين قانون اساسي جديد و حكومت فدرال با سلسله مقالات فدراليستي و با تحقيقات علمي از نظريات خود دفاع مينمودند.
ضدفدراليستها براي هريك از ايالات حقوق و تماميتي بيحساب قائل بودند و خواستار همبستگي ضعيفي ميان ايالات و حكومت مركزي بودند و هيچگونه تماس واقعي ميان حكومت و شهروندان كشور و نظارت مستقيم از جانب آن بر افراد را قبول نميكردند.
جناح فدراليست معتقد به حكومت عاقلانه طبقه ممتاز و گروه مخالف، دموكراسي را خواهان بود. با وجودي كه هر دو گروه سالها با يكديگر مخالفت نموده و باهم در نبرد بودند لكن در هر زماني كه بحراني به وجود ميآمد عملاً ثابت ميشد كه سردمداران آنها به يكديگر اعتماد داشته و قادر به همكاري با يكديگر ميباشند. در عين حال اين دو مخالفت عمده شالوده دو گونه تفكر را در چارچوب كلي كه نظام حكومت آمريكا را در بر داشت، بوجود آوردند. به عبارت ديگر همين دوگانگي در فكر و عمل سبب شد تا اين دو تفكر روش حكومت و سياست دو حزبي را در آمريكا پيريزي نمايند.
1- فدراليستها
محور عمده تشكيلدهنده تفكر فدراليستها بنا نهادن حكومت مركزي مقتدر و اتحاديهاي از ايالات مستعمره نشين تازه استقلال يافته بود. در راه نيل بدين مهم نظريات و مباحث فكري و نظري خود را در قالبها و مفاهيم مرتبط با اصول فلسفي، اجتماعي و روانشناسي بيان داشته و تجارب تاريخي و گذشته جوامع مدني را شاهد مثال خود ميآوردند.
اين ضرورتها و ملاحضات پيشروي، آنان را بر آن ميداشت تا لزوم اتحاد و همبستگي در دستيابي به حكومت مذبور را يادآور شده و موانع و مشكلات بر سر راه ايجاد اين گونه حكومت را برشمرده و در اين راستا، حزب و جناحگرايي به عنوان سدي در ممانعت از شكلگيري چنين نظامي زير سؤال ميرفت.
در مبحث بنيادگذاري نظام حكومتي آمريكا و تشكيل حكومت آن، فدراليستها، تعيين خط مشي و برپايي اصول حكومت را در دست داشته و عمده امور فكري و مطالعاتي از سوي اين جناح صورت ميگرفت. لذا شالودههاي قانون اساسي و نظام حكومتي آمريكا عليرغم نارضايتي جناح مخالف بر اساس تفكرات فدراليستها بنا نهاده شد. زيرا فدراليستها منسجمتر و هماهنگتر از گروه مخالف خود، با طرح مباني و اصول نظرات خود جاي را براي استقرار و تحكيم نظام مورد نظر خويش بيش از گذشته باز ميكردند.
در سلسله مقالات فدراليستي كه مباحث مختلفي در باب ايجاد حكومت در آن مطرح ميشد يكي از موارد مطروحه، بررسي پديده حزب بود. در برخورد با حزب از سوي متفكرين و معتقدين به فدراليسم، عامل مذبور از نقطه نظرات مختلفي مورد نظر قرار ميگرفت و در پيشبرد قسمتهاي مختلف بحث هريك از زواياي آن جداگانه و گام به گام مورد تجزيه و تحليل بود.
لذا با توجه به خاستگاه حزب به عنوان عاملي ناشي از روحيه فرديت و منفعتطلبي انسان آن را مديسون چنين تعريف مينمايد:
«يك گروه و جناح به شماري از افراد اطلاق ميشود كه صرفنظر از اقليت يا اكثريت بودن، بواسطه محركهاي از شور و هيجان يا منفعت متحد گشته و آماده عمل جهت اقدامي مشترك و در مخالفت با حقوق ديگر شهروندان و يا منافع دايم و مجتمع جامعه باشند.»
2- ضدفدراليستها
اين گروه مخالفت كردن با طرحها و نظريات فدراليستي را اساس كار خود قرار داده و به سبب ويژگيهاي فردي، گروهي و اجتماعي خود در مقابل گروه نخست كه عمدتاً روحيهاي محافظهكاري داشتند، قرار گرفته و محورهاي چندي را جهت مخالفت اتخاذ مينمودند كه در زمره آنها مخالفت با محدوديت حقوق و آزادي ايالات، تمركز قدرت در حكومت فدرال و نظاير آنها بود.
اين عده به سردمداري توماس جفرسون1 كه از هواخواهان سرسخت دموكراسي بود فعاليتهاي خويش را سازمان داده و سعي در مقابله با فدراليستها داشتند.
از نظر جفرسون در آمريكا زماني دموكراسي استوار ميگرديد كه مردم بتوانند خودشان در تمامي زمينهها اظهار نظر نموده و يا حق حيات، آزادي و جستجوي سعادت و خوشبختي به نحو احسن تامين شود. در همين راستا تلاش وي در خصوص الغاي بردگي در مجلس ويرجينيا قبل از استقلال قابل توجه بود.
ويژگي احزاب آمريكا
عليرغم عبارت كلي حزب به سازمانهاي دستاندركار وظايف نظام سياسي، احزاب سياسي آمريكا با خصايص ويژهاي از همتايان خود در ديگر نقاط متمايز ميشوند و اين امر خود سبب ويژگيهاي خاصي در محيط فعاليت آنها و نظام سياسي به صورت امري در تأثير و تأثر متقابل، ميشود. بدين لحاظ در بررسي و پرداخت به ماهيت احزاب آمريكا قسمتي را به اين تمايزات ميتوان اختصاص داد.
1- تمركز بر امور انتخاباتي
در بررسي و شناسايي احزاب سياسي آمريكا اغواكنندگي را در دو بعد تعريفي و تجربي ميتوان مشاهده نمود. نخست اينكه حزب سياسي در آمريكا بسادگي قابل انفكاك از صدها گروه ذينفوذ و يا سازمانهاي سياسي غيرحزبي نميباشد كه بطور وسيعي در فعاليتهاي سنتي حزبي مانند رقابتهاي انتخاباتي و بسيج افراد و دستگاههاي حكومت مشاركت دارند كه ميتوان همه سازمانهاي سياسي اعم از احزاب و غير آنها را در اين حيطه به عنوان واسطههايي بين سياست خرد فردي و سياست كلان نهادها و نظامهاي سياسي در نظر گرفت. كه نيرو سياسي حزبي، مجزا و منقطع افراد را به مجموعهها و تجمعهاي مؤثرتر سياسي بدل نموده و سازمان ميدهند. ليكن در بررسي و مطالعه تاريخ احزاب آمريكا تمايز عمدهاي كه احزاب سياسي آمريكا را از ديگر سازمانهاي سياسي جدا ميكند، تمركز آنها در امور انتخاباتي است كه شامل:
كنوانسيونهاي چهارساله معرفي كننده نامزدها، مبارزات انتخاباتي و انتخابات رئيسجمهوري ميشود. در اين قالب احزاب به طور سنتي به اطلاق نمودن نام و جامعيت خود به نامزدها به منظور ايجاد يك هويت عمومي براي آنها تمايل دارند. بويژه احزاب سياسي با از دست دادن تدريجي كنترل خود در امر معرفي نامزدها به طور عمده با نقش خاص انتخاباتي خود متمايز ميشوند.
به گونه ضمني و در عين حال مهم ميتوان گفت كه احزاب سياسي از حيث تاريخي با ثباتتر، پيشروتر و با سابقهتر از ديگر سازمانهاي سياسي بودهاند.
همچنين به طور بسيط و مشتاقانهتري جهت ايجاد اتصال بين گروههاي متباين شهروندان بوده و بيشتر مستعد تقبل حضوري مستقل و نمادين بودهاند كه از اين رهگذر افراد به واسطه آنها بتوانند وفاداري خود را ابراز نموده و در طلب راهنمايي و سرمشق برآيند. احزاب سياسي در آمريكا داراي انعطاف در سازماندهي و قابليت محوشوندگي پس از انتخابات ميباشند.
2- غيرايدئولوژيك بودن
بسياري از افرادي كه به آمريكا روي آورده بودند دلايلي در گريز از زجر و آزار مذهبي داشتند و در كشورهاي اروپايي عمدتاً مذاهب مختلف اقليت در ميان افراد اكثريت غالباً روي آسايش را به خود نميديدند. در پيداكردن كار و ديگر مسائل با مشكل روبرو بودند و ديگر رنجها و ملامتها را به سبب برخورداري ديني متفاوت از ديگران بر خود ميديدند. اينان زماني كه پيبردند كه در آمريكا كيش و آئين مسألهاي ايجاد نميكند؛ بدان سوي روي آوردند.
لذا از ديگر عوامل اساسي قابل توجه در احزاب سياسي آمريكا تكيه و جهتگيري كمتر آنها به سوي تمايلات ايدئولوژيك نسبت به احزاب ديگر كشورها بوده است. احزاب آمريكا نقش كمتري را در برآورده ساختن امور و وظايف متداوم در تصميمگيري سياسي نسبت به احزاب در جاهاي ديگر داشتهاند.
در اين خصوص احزاب و نظامهاي حزبي آمريكا به صورت عناصري كارويژهاي از قانون اساسي مستنبط گرديده و علي رغم عدم درج آن در قانون اساسي در آغاز تدوين، به عنوان عواملي در كسب تمامي مناصب از سوي اكثريت نوعي نظام حزبي بر خلاف ديگر احزاب پارلماني در كشورهاي ديگر بنا نهاده شد. و اين خود يكي از محورهاي عمده عدم ايدئولوژيك باقي ماندن احزاب امريكا بوده است.
تنشهاي ايدئولوژيك در موقعيتهاي خاصي از جريان توسعه سياسي در آمريكا نسبت به ديگر زمانها شدت بيشتري داشته است. مانند: مشاجره بر سر پيمان جي(پيمان جي معاهده صلح سال 1795 ميان انگلستان و ايالات متحده است) و اتخاذ خط مشي سياست بينالمللي در دهه 1970، مناقشه اخلاقي و ايدئولوژيكي بر سر بردهداري و جايگاه سياهپوستان در حيات آمريكا در دهههاي ميانه قرن 19 و تنشهاي ناشي از آن مضامين و مباحث ايدئولوژيك همچنين در مبارزات انتخاباتي چندي، تا حدودي سابقه نشو و نما داشته است كه قابل ملاحظهترين آن به حركت حزب دموكراتيك دهقاني ويليام جنينگر بريان در سال 1896 و جمهوريخواهان محافظهكار باري گلدواتر در سال 1964 مربوط ميباشد. با اين حال ايدئولوژي در جريان، حاكم سياسي مطرح نبوده است.
نظام سياسي اجتماعي و احزاب سياسي آمريكا
بررسي نقش شرايط ايجادي احزاب سياسي آمريكا از مراحل نخستين شكلگيري آنها در يك نظام سياسي به شناخت آنها به طور قابل ملاحظهاي كمك مينمايد. در خصوص منشأ احزاب و نظام حزبي در آمريكا، از نظر فرضيه عمومي تكوين آنها را ميتوان شامل شرايطي مرتبط بهم و داراي تاثيرات متقابل بر يكديگر دانست كه هيچيك به تنهايي دليل كفايتكنندهاي در بوجود آمدن احزاب نخواهد بود.
دو پيش شرط عمده در اين رابطه ساختار اجتماعي و فرهنگي است كه ساختار اجتماعي را ميتوان به نوعي تحول ساختهاي اجتماعي يا اجتماعي، اقتصادي در نظر گرفت كه در بردارنده تنوعات اساسي، تفاوتها و يا پيچيدگي در جامعه و اقتصاد و به تبع آن تشكيل گروهها يا زيرگروههايي از افراد جامعه ميباشد.
وضعيت فرهنگي شرايطي است كه در آن شيوههاي مردمي، دموكراتيك يا تودهاي در جريان اتخاذ سياستهاي به كار گرفته شده و يا در جريان شكلگيري و تحول باشند. و اينكه ظهور ايدئولوژي و يا فرهنگ سياسي به رويه مردمي و دموكراتيك مزبور در حيات سياسي مجال داده و بر آن تاكيد ورزد. در صورت عكس اين وضعيت است كه افراد عمده و برجسته در اجتماع نسبت به اشخاص كماهميتتر جامعه سيطره يافته و يكپارچگي سياسي بر محور وجودي افراد واقع شده و تفاوتها و تنوعات را تحت الشعاع قرار ميدهد.
تفاوتها در ساختار اجتماعي، اقتصادي فرهنگ سياسي و صحنه سياسي، شرايط اساسي ساختاري جهت شكلگيري احزاب ممكن است از زماني به زمان ديگر و از مكاني به مكان ديگر متغير باشد. توازن و اثرات متقابل بين اين سه عامل براي منشأ احزاب پيچيده بوده ليكن جهت تحقق و تحليل در زمينه شناخت احزاب مورد نياز است.
الف: ساختار اجتماعي آمريكا
مظاهر عمده چندي در حيات آمريكا جريان خاص توسعه سياسي در اين كشور را از خود متأثر ساخته است.
تفسير تاريخي از دوره مزبور و ارتباط آن با توسعه حزب ميتواند عناصر تشكيلدهنده بخشي از فرضيههاي كلي در اين زمينه را فراهم نمايد. اين مظاهر را ميتوان طي چند مقوله در نظر گرفت.
1- محيط فكري(عدم تغيير شرايط پس از استقلال)
گرچه بحرانهاي موجود بر سر حضور در صحنه سياسي رشد احزاب سياسي را به پيش افكند اما دورههاي چنين بحرانهايي در آمريكا از حيث زمان و مكان در مقايسه با پديدههاي مشابه آن تا حد قابل ملاحظهاي متفاوت بود. هيچگونه تحول اجتماعي يا اقتصادي بر ظهور نخستين نظام حزبي پيش نگرفته و گسترش حق رأي نيز دليل واقعي براي ايجاد اشكالي از سازماندهي حزبي در سطح محلي به نظر نميآمد. استقلال به طور ريشهاي نظام توليد و ساختار اجتماعي را دچار تحول و تغيير ننموده، حق رأي نيز حتي پيش از استقلال در انحصار عده خاص نبود. عدم وجود يك نظام اشرافيت موروثي، بيمايگي و سطحي بودن نظارت سلطنتي، عدم وجود ثبات در ثروتهاي افراد موثر و برجسته و نياز مداوم به تربيت رهبري در اداره جامعه جديد و رو به گسترش، مستثني نمودن عناصر مستعد و مصّر را كه در جستجوي حضور در امور عمومي بودند، مشكل مينمود. مستعمرهنشينها، دموكراسي تمام عياري را تجربه ننموده بودند، ليكن افرادي كه در مقام اعمال قدرت قرار داشتند هيچگاه خود را به ميزان همتايان خود در دنياي قديم(اروپا) در امنيت حس نميكردند.
اگرچه مردم آمريكا در جنبش استقلال طلبانه خود، پس گرفتن آزاديهاي قديم را مد نظر داشتند ولي با بيرون راندن حكمرانان پيشين از كشورها، مجلسهاي قانونگذاري به خودي خود باقي ماندند و مردم با اينكه از وفاداري نسبت به پادشاه انگلستان دست كشيده بودند ولي به هيچروي از ميثاقها و قراردادهاي متقابلي كه با يكديگر داشتند دست نكشيدند و مبناي آنها در جمهوريهاي برپا داشته حكومت قانون بود و نه افراد.
2- سنت آزادانديشي
يكي از شالودههاي اساسي كه به قوام سنت آزادانديشي در آمريكا از ديرباز منجر شده بود اينكه عقايد سياسي افرادي كه در جوامع اروپايي با قدرت بر سر كار يا نوع نظام و حكومت حاكم مخالفت داشته و يا با مالياتهاي سنگين مخالفت مينمودند و يا معتقد به نقش بيشتر توده مردم در كار اداره مملكت بودند و اين تعارض با حكومتها و فرار از زندان و حبس خود زمينهساز جلاي وطن و حركت به سوي آمريكا بود كه در آن سوداي آزادي فكر و عمل در سر تازه ميشد.
بدين ترتيب سنت ليبراليزم فكري از عوامل زيربنايي و تقدم بخش به روند تفكر در محيط سياسي- اجتماعي آمريكا بود كه در شكل دادن به احزاب سياسي تاثير بسزايي داشت.
از بدو استقلال فلسفه ليبراليستي جانلاك و عصر روشنگري بيش از هر چيز ديگر با نظام انديشه در آمريكا و فرهنگ سياسي اين كشور عجين گشت و در عمل«عقل سليم» جوهره مشتركي را در صحنه آمريكا بوجود آورده و پايهاي جهت اجماع سياسي در آمريكا گرديد. مسئله محوري اين بود كه سنت ليبراليزم كه آمريكائيان آن را در كانون فرهنگ سياسي داخلي خود قرار داده بود پايهاي بر اجماع در مورد بنيادها و مباني سياسي تلقي شده و سنت مزبور بر ارزش فرد انسان و آزادي و حقوق وي تاكيد ميكرد، باوري كه بر مبناي آن مشروعيت حكومت و اقدامات آن تنها ميتوانست بر مبناي رضايت معقول افراد تحت حكومت و يا به مفهوم مدني آن جامعه استوار گردد.
سنت ليبرالي با خود عقيده مساوات اخلاقي اوليه در انسانها را به همراه داشت و اين امر در آمريكا و ذكر آن در اعلاميه استقلال و تكيه بر روي مساوات جنجال برانگيزترين جنبه آموزه مذبور در صحنه عمل بوده است و در عين حال يكي از قويترين نيروهاي پيشبرنده در جريان توسعه آمريكا به شمار ميآمده است.
3- شيوه برخوردگرايانه
تمايل دروني به عملگرايي كه به تجارب حاصل از تشكيل يك كشور و قاره جديد دامن ميزد، ايستارهاي بيشتر آمريكائيها، از جمله متفكرين جوان يانكي را به امري كه از سوي فلاسفه «پراگماتيزم» ناميده ميشد؛ سوق ميداد. اين تمايل در ميان آمريكائيها ميراث مشترك شده بود و با امر هدايت امور سياسي و ديگر امور عجين ميشد.
تمامي اين نمودها در فعل و انفعالات حيات در آمريكا تلفيق شدهاند لذا ميتوان آنها را به عنوان عوامل يا متغيرهاي مرتبط در طرح توصيفي- تاريخي در جريان خاص تحول در آمريكا در نظر گرفت.
محتملاً يك سنت ليبرالمآب نميتوانست بدون وجود وفور اقتصادي در خاك آمريكا به سرعت شكل گرفته و نشو نمايد و از تمايل عملگرايانه ميان آمريكائيان در جهت يافت راهحلهايي قابل عمل براي مسائل سياسي نظير ديگر موضوعات تغذيه و ادامه حيات دهد. راهحلهايي كه اغلب طريق مصالحه و تعديل نام گرفت.
پراگماتيزم سياسي علاوه بر اين احتمالاً ميتواند سريعترين رشد را در محيطي با مشرب سياسي مشترك و نگرشي نسبتاً مورد پذيرش عام از مباني و اساسهاي موجود سياسي داشته باشد. يك سياست پراگماتيك همچنين در گرو محيطي است كه در آن وفور نسبي اقتصادي ميرود تا تضادهاي بين طبقات يا گروههاي اجتماعي را در حداقل ممكن نگاه داشته و محدوده قابل ملاحظهاي را جهت فرآيند پراگماتيك ميسر نمايد و در توضيح و بيان روابط متقابل بين اين متغيرها بطور روشنتر و نمايشي از اثر آنها بر مسير توسعه سياسي ميباشد.
شرايط و زيرساختهاي اقتصادي
از ديگر عوامل تسهيلكننده و تسريعبخش فعاليت احزاب سياسي آمريكا جنبههاي اقتصادي موجود در محيط ميباشد كه به صورت عناصر مرتبط باهم مكمل شرايط فكري و اجتماعي مذكور در قسمت قبل ميشدند. كه در مناسبات اقتصادي مورد بررسي قرار ميگيرد.
1- وفور نسبي اقتصادي
از جنبههاي حياتي حركت آمريكائيان حتي در قرن 18 وفور نسبي بود. وجود منابع بينظير در قارهاي ثروتمند و ظهور مركز قدرتمند اقتصادي شامل مهارتهايي در تكنولوژي و سازماندهي سياسي ايالات متحده را به ملتي برخوردار از طبقه متوسط و با فراواني در مقايسه با ديگر كشورهاي جهان بدل مينمود و سطح زندگي بالايي را در آن فراهم آورده و به ايجاد محيطي مطلوب از لحاظ اقتصادي- اجتماعي و تسريع امر توسعه در آمريكا كمك ميكرد. از اين رو بيشتر آمريكائيان تا اواخر قرن محتملاً از همتايان اروپايي خود عليرغم ركود نسبي در توسعه اقتصادي در اين قرن، وضع نسبتاً بهتري داشتند. فائق آمدن بر ضربات شديدتر در موقعيت اقتصادي در قرنهاي 19 و 20 آمريكائيها را به مردمي برخوردار از فراواني تبديل نمود. آنها به سرعت به سوي طرق و استانداردهاي زندگي طبقه متوسط حركت مينمودند و اين امر عليرغم فقر متداوم اقتصادي و فرهنگي شماري از طبقات و عناصر عمده جامعه بود. اين جنبههاي اجتماعي و اقتصادي اثرات عميقي را بر جريان حيات آمريكا ميگذاشت.
در جائي كه وفور رو به گسترش بيش از فقر و كمبود حقيقي در زندگي اجتماعي بود تنازع بر سر ارزشها از طريق اقتدار حكومت سطحيتر، منعطفتر و در ايجاد گسيختگي كمتر از جوامعي بود كه از وفور نعمت به طور نسبي برخوردار نبودند.
در چنين جامعهاي ديدگاه ليبرالي محيط مساعدتري براي مورد پذيرش قرار گرفتن و رشد به عنوان يك سنت را در مقابل داشت تا در جوامعي كه دچار تقسيمبندي عميق بر محورهاي اقتصادي و طبقاتي و محورهاي ايدئولوژيكي حزبي هستند.
2- عدم وجود گذشته فئودالي
از نگاهي ديگر آنها درجهاي از نوينگرايي را بيش از ديگر جوامع به دست آورده بودند زيرا كه هرگز در زير بار گذشته فئودالي نبوده و مشكل فارغ شدن از بقاياي نظام اجتماعي قرون وسطايي را كه در ديگر جوامع مانعي بر سر راه نوينگرايي بود نداشتند.
اقتصاد آمريكا ظرفيتهاي خود را براي توسعه خيلي قبل از عصر مركانتيليسم هاميلتون كه در تلاش براي سرعت بخشيدن به نرخ رشد اقتصادي بود، افزايش داده بودند. همين طور تجددگرايي در امور سياسي خيلي قبل از استقلال در حال طي طريق بود. حق رأي ليبرالي و حساسيت حكومتهاي مستعمراتي نسبت به فشارهاي برگشتپذير از جانب جناحهاي فردي و منافع اقتصادي اجتماعي نشانگر گستردگي شرايط حضور سياسي بود.
تمامي اين عناصر بنيادهاي تفسير و توجيه ماهيت معتدل، عملگرا و تعديل پذير سياست و اقدام احزاب سياسي آمريكا ميباشند. لذا فرض بر اين، قرار ميگيرد كه اين عوامل و فراواني اقتصادي و ساختار اجتماعي كه تقسيمبندي طبقاتي در آن در حداقل ممكن بود و برخورداري از منش و مرام ليبرالي در توسعه آمريكا بسوي سياست محدوديت كشمكش و اعتدال كمك ميكرد و بدين طريق زمينه دلخواهي را جهت سياست ميانهروي و واسطهگري گروه به منظور دستيابي به دستورالعملي جهت توافق در سطح وسيعي از تركيبات مختلف احزاب، حل مناقشات و ايجاد تعديل مصالحه يابه عبارت ديگر سياستي بر اساس ايجاد انطباق عملگرايانه فراهم ميآورد. در جائي كه افراد در سطح وسيع و حداقل تا حدودي آگاهانه بر مباني اجتماعي قانون اساسي، ساختار سياسي و طرق و ابزارهاي سياسي موافقت داشتند به طور نسبي تداوم چنين عملكردهاي سياسي راحت ميشد. عليرغم وقوع جنگ عظيم داخلي و عليرغم دعواي لفظي و خطابهاي مقطعي ويژه تاريخ آمريكا، توسعه سياسي در اين كشور قابل توجه ميباشد.
عقايد مربوط به سنت ليبرالي، وفور نسبي و تمايل پراگماتيك در سياست ميتواند عناصر مفيد و ثمربخشي را در چنين كاري فراهم آورد و با اطمينان ميتوان گفت كه روش پراگماتيك در سياست و در وسعت جامعه همواره با قيمت گزافي همراه بوده است. در هر حال به نظر ميرسد كه تاثير متقابل اين عناصر حياتي محتملترين مبنا جهت فهم چگونگي ظهور احزاب و مناسبات و طرق متعارف حيات حزب در آمريكا باشد.
نقش احزاب در استقرار و تداوم نظام سياسي آمريكا
اداره و پيشبرد حيات در جامعهاي كه پيشفرضهاي اساسي از حيث ساختهاي اجتماعي و عوامل جامعهشناختي بوجود آمدن نظام حزبي در آن موجود است، بدون حزب مشكل ميباشد.( مثل شكلگيري سريع دومين نظام حزبي در زمان مونروئه، با از هم پاشيدن اولين نظام حزبي كه در اين ارتباط نخبگان سياسي به سوي حزب گرايي در اداره امور سياسي در مقايسه با اتخاذ خطمشيهاي جناحي گرايش بيشتري داشتند)
نيازمندي سياستمداران در اشتغال به امور سياسي از سويي و اينكه مسئله برآورده ساختن تجمع منافع و موضوعات اين حوزه به قدر كافي نامطمئن بوده و به منظور اقدام در زمينهاي نسبتاً ثابت كه بتوان جهان پيچيده سياست را قابل پيشبينيتر نموده، تمايل و گرايش به ايجاد ارتباط با يكديگر و گروهها و رأي دهندگان(امري كه حزب جمهوريخواه در طول جنگ داخلي به خوبي آن را دريافته بود) كه تا حد امكان داراي ثبات و قابل تكيه ميباشد، را در آنها موجب ميشد.
نتيجهگيري ديگر سياستمداران نيز در جهت توسعه بينشهاي نسبتاً منظم از احزاب بود و اين نگرش جانشين سياستهاي جاري بدون وجود حزب ميشد. عليرغم تفاوتهايي در ماهيت و وظايف احزاب در ايالات متحده با ديگر ملل، زمينههاي برخاسته از متن جريانات مربوط به ظهور احزاب نشانگر اين است كه وجود احزاب با حيات يك جامعه شهري دموكراتيك در نظام پيچيده اجتماعي به عنوان حقيقتي كلي در ارتباط تنگاتنگ ميباشد.
تحول و توسعه نظام سياسي آمريكا و تاثيرگذاري و تاثيرپذيري احزاب سياسي
قضيه عميقتر و با اهميتتر از امر گسترش احزاب، ارتباط بين احزاب و جريان عمده و حاكم سياسي و موضوع توسعه سياسي به عنوان يك مكتب ميباشد. عقيده بسياري از آمريكائيان، مورخين و محققين علوم سياسي دال بر روي كار آمدن نظامي با ثبات و قابل تكيه در سالهاي پس از استقرار قانون اساسي از سوي ايالات متحده ميباشد. عليرغم دشواريهاي ناشي از جامعهاي گسترده، تحولزا و چند زباني، نظام حزبي تنها يكبار دچار شكست شد. اين واقعيت يك ركورد در تداوم جامعهسياسي به حساب ميآيد كه تنها انگلستان با آن برابري ميكند.
هر ملتي در آغاز كار به منظور به پيش بردن جريان حكومت نوعي مرجعيت ملي بنا مينهد و در جستجوي پذيرش و مشروعيت براي آن برميآيد حضور مردمي به شكل اساسي در امر سياست متضمن تعهد دولت و التزام آن به جلب شراكت مردمي و فراهم آوردن ابزاري براي تحقق آن ميباشد. اين امر مشكل همكاري و تعقلگرايي در فعاليتهاي سياسي را در وضعيتي مطرح ميكند كه سياستهاي جناحي و گروهي نميتواند كارگشا باشد. لذا اقتدار و مشروعيت بدون ميزان فزايندهاي از انسجام و وحدت كلي(كه تمام اجزاي جامعه را در يك كليت عملكردي بكار گيرد) امنيت و پايائي نخواهد يافت.
امر انسجام ملي در ايالات متحده همواره به عنوان عاملي متداوم با دخالت گروههاي جديد و مهاجرين تازه وارد بدون زمين، در قرن نوزدهم و زنان و سياهپوستان در قرن بيستم مطرح بوده است. اموري نظير تداوم اقتدار، مشروعيت و انسجام ملي به ترتيب به مكانيسمهاي نظام سياسي بستگي داشته و معرف توانايي ايجاد تجمع منافع متعارض و حل كشمكشها بين آنها ميباشد و يا در وضعيتي كاملاً متفاوت ميتواند گسيختگي و اضمحلال اجتماعي را با خود همراه داشته باشد.
لزوم شركت، اظهار نظر و مخالفت مردم در جامعه مدني آزاد و علاوه بر آن پرورش و تربيت رهبران در سطوح محلي و ملي در آمريكا و لزوم توانايي نخبگان سياسي در به حركت در آوردن اجتماع، پاسخگويي به خواستهاي عامه مردم و حوزههاي انتخابيه و ارتباط بين گروهها ازعوامل تسريعبخش در ايجاد حزب ميباشند. تداوم و فروپاشي اجزاي يك نظام سياسي در گروي پاسخگويي به مسئله توزيع ارزشهاي مادي و غيرمادي است كه جوهره تصميمات اقتدارگرايانه دولت ميباشد و برخاسته از اصل لزوم تضمين و ايجاد اميد براي دخالت مردم از سوي دولت در جوامع دموكراتيك ميباشد.
به طور كل شش مسئله عمده در قضيه توسعه سياسي ايالات متحده دخيل بوده است:
1- استقرار و تداوم اقتدار مشروعيت
2- هدايت و رتق و فتق نيازها و تضمنات برخاسته از حضور مردم در صحنههاي تصميمگيري
3- دستيابي به سطح قابل قبولي از همگرايي ملي
4- بيان و حل و فصل تعارضات منافع و برطرف نمودن مخالفتها
5- تأمين و تربيت رهبران در جهت سياسي مردم
6- سياستگذاري و تأمين ارزشها در روند سياسي و برقراري استقلال و خودمختاري سياسي
فرآيند توسعه سياسي در آمريكا در مراحلي با توجه به عدم توانايي نخبگان سياسي در دستيابي به راهحلهاي نسبي، دچار توقف و عدم اطمينان شده است، در جريان توسعه آمريكا، احزاب سياسي نقشهاي گوناگون و متغيري از موقعيت نسبي تا ناكامي مطلق را از خود به ظهور رساندهاند.
توسعه سياسي به طور كلي ميتواند در قالب سرپوش حياتي مرتبط با يكديگر به همراه متغير چهارمي در ارتباط با آنها مورد نظر قرار گيرد.
- ايجاد توانايي از سوي نظام سياسي در صيانت ذات و مشروعيت خود
- در برگيري ظرفيت برقراري و تداوم ميزان خاصي از همگرايي ملي
- ايجاد هماهنگي بين مسائل مختلف و حل پيچيدگيهاي اجتماعي
- توانايي حل و فصل و برخورد با مسائل و مشكلات تحول اجتماعي
لذا امر توسعه در يك مكتب اجتماعي احزاب سياسي را هم در بر خواهد گرفت و موضوع ديگر بررسي اين مطلب است كه احزاب سياسي و نظامهاي حزبي تاثير عمدهاي بر توسعه سياسي آمريكا به عنوان يك مكتب داشتهاند و يا اينكه بعكس جريان عمومي توسعه احزاب و نظامهاي حزبي را شكل بخشيده است.
تجزيه و تحليل سياست و عملكرد حزبي در آمريكا در ابعاد زماني نشان ميدهد كه هر دو حالت فوق تا حدي صادق بودهاند. ليكن در زمينه تجربه آن در آمريكا روابط مختلفي بين اين دو گونه بيان مطرح بوده است. در دو مرحله نخست احزاب و نظامهاي حزبي نيز از سوي جامعه و فرهنگ، جريان توسعه سياسي به طور كل و به وسيله ماهيت چارچوبهاي سياسي و حكومتي تاثير پذيرفته اند. با اين وجود احزاب بيش از آنكه ابداعاتي از سوي خود ابراز دارند پاسخگوي نيروي وارد بر خويش از خارج نظام حزبي بودهاند. با توجه به قرائن چندي در عمل اين انتقادات وارده بر نظام حزبي امروزه آن را در تحول سياسي در هر دو سطح ملي و يا ايالتي غير كارآمد نموده است.
بدين ترتيب فرضيه كلي دال بر خلاصه نمودن ارتباط بين احزاب سياسي و جريان توسعه سياسي در مجموعه عمومي يكصد ساله و بيشتر از آن به اين مطلب برميگردد كه احزاب و نظامهاي حزبي در جهت ايجاد تطبيق و همسويي در خود ايفاي نقش نمودهاند، تا هرگونه ابداع و نوآوري و اين كه احزاب در جريان دومين مرحله طولاني تحول خود متغيرهايي وابسته بودهاند تا مستقل.
نظام حزبي محتملاً هنوز به برقراري مشروعيت و همگرايي ملي اعانت مينمايد و در مجموع به نظام سياسي به عنوان يك مكتب در جهت حفظ خود كمك نموده است.
به طور خلاصه توسعه حزب در آمريكا به عنوان يك تماميت به مانند ديگر جوامع با ثبات بطور مشخص ميتواند به دو عصر گسترده تقسيم شود:
1- بخش نخست مرتبط با استقرار كشور به مثابه يك مجموعه يكپارچه و كارآمد با تمامي مشكلاتي است كه اين فرآيند با خود به همراه داشته است، در خصوص آمريكا اين بخش را ميتوان در سطحي گسترده بين عصر استقلال و زماني در حدود سال 1815 در نظر گرفت كه ايالات متحده را به عنوان يك ملت استقرار يافته در جايگاه خويش در دنيا معرفي مينمود.
2- عصر دوم توسعه سياسي را ميتوان بخش مستمر واكنش نسبت به تحول اجتماعي و مسائل همراه با آن دانست. در اين رابطه نقش نظامهاي حزبي به طور كلي امري مرتبط با ايجاد انطباق خود بوده است، عملكرد عمده آنها در طول قرن به عنوان عناصر سازا در مفهوم ايجاد روابط بين حكومت از يك سو و رأيدهندگان از سوي ديگر و فراهم آوردن مضموني از ايجاد دخالت و موافقت بوده است در زمينه عملكرد آنها به عنوان عامل مزبور، علاوه بر اين نظامهاي حزبي به شكل دادن جريان سياست و دستور كار امور سياسي در مقاطع خاصي كمك كردهاند.
در قالب اين عملكرد سازا احزاب محتملاً انجام امور و جريانهاي سياسي را تا حد زيادي تسهيل نمودهاند.
نظام حزبي همچنين به كشور با فراهم آوردن مكانيسمي انطباقي و به طور كامل عملگرا در طول اين فرآيند سياسي خدمت نموده است.
در واقع عمل انطباق پراگماتيك عملاً طريقهاي از حيات ميان احزاب سياسي آمريكا بوده است. اين گونة وجودي براي احزاب سياسي با استثنائاتي نادر، سياست آمريكا را در سطح «سياست معتدل» نگاه داشته و از اين راه مناقشات را به حداقل رسانده است. در صورت تطبيق اين جنبههاي سياست حزبي در آمريكا با تحريك شكافهاي اجتماعي، انگيزشهاي عقيدتي و مناقشه در احزاب ديگر نقش معتدل كننده نظام حزبي در آمريكا به خوبي آشكار ميشود.
اين ماهيت انطباقي و عملگرايانه نظام احزاب سياسي در آمريكا تحليل و تفسير جداگانهاي را ميطلبد كه تنها در حوزه عملكرد حزبي ميسر نخواهد بود. نهايتاً اين كه توسعه سياسي آمريكا در مجموع به الگويي گردشي و متناوب تمايل يافته است.
منابع:
1- آرنت، هانا، انقلاب، ترجمه عزت الله فولادوند، انتشارات خوارزمي، تهران، 1361
2- نقيبزاده، احمد، اطلاعات سياسي، اقتصادي، شمارههاي 28،30،31
3- دوژوره، موريس، احزاب سياسي، ترجمه رضاعلومي، انتشارات اميركبير، تهران، 1357
4- هوبرمن، لئو، مامردم، ترجمه حشمت كامراني، انتشارات علموتكاپو، تهران، 1360
5- ژولين كلود، رويا و تاريخ، ترجمه مرتضي كلانتريان، انتشارات آگاه، تهران، 1357
1) توماس جفرسون از بانيان استقلال آمريكا و مبتكر اعلاميه استقلال بود. رهبري جناح ضدفدراليست و بعدها جمهوريخواهان جفرسوني را داشت. در كابينه جورج واشنگتن مدتي در فرانسه مامور بود. وي در دوره بين سالهاي 1808- 1800 رئيسجمهور آمريكا بود.
سهشنبه 21 تير 1384 - 14:50