گفتگو
محمدحسن حبيبي

گفت و گوي منتشر نشدهاي با زندهياد مهدي آذريزدي نويسنده كودك و نوجوان
اشاره:
پيرمرد، صاف و پاك و بيريا بود. بيشيله و پيله و خودماني سخن ميگفت. به راحتي با ما درد دل ميكرد و اسرار زندگياش را در ميان ميگذاشت. اهل نام و ننگ نبود. اصلا به اين چيزها توجهي نميكرد. مثل بعضي از نويسندگان و استادان دانشگاه كه پشت سر نامشان هزار و يك عنوان و مقام و مدرك تحصيلي است، اهل قيافه گرفتن هم نبود. او خودش بود و خودش. نميخواست چهرهاي غير از آن چيزي كه هست براي ما كه به منزل او رفته بوديم بيافريند. انگار نه انگار كه او يكي از تاثيرگذارترين نويسندگان معاصر در آشنايي كودكان با قصههاي كهن بوده است. حالا كه سالها از خواندن كتابهاي او در دوران كودكيام گذشته است ميفهمم كه او قصه بود نه قصهگو. او غرق قصه بود. به ياد بيتي از شاطر عباس صبوحي كه زندگياش بي شباهت به مهدي آذريزدي نيست ميافتم كه ميگويد: تو در نماز جماعت مرو که ميترسم / کُشي امام و بپاشي صف نماز از هم. قيافه ساده و صميمياش، نگاه آشناي او از پشت عينك ته استكانياش، جملههاي كوتاه و شمردهاش چيزي جداي از قصههاي او نبود. هيچگاه از كار بزرگي كه كرده تعريف نكرد. او حسرت ميخورد حسرت قصههايي كه هنوز نخوانده بود.
يكي بود يكي نبود زير گنبد كبود قصهگو نشسته بود. قصهگو سختي زياد كشيده بود. قصهگو قصههاي خوب براي بچههاي خوب ميگفت.
متن زير گفت و گوي منتشر نشدهاي با استاد مهدي آذريزدي است. در تنظيم اين گفت و گو سعي كردهايم همان جملههاي استاد را با رعايت امانتداري بدون هيچ تغييري ساده و روان پياده كنيم تا شما بيشتر در جريان احساسات ساده و پاك او قرار بگيريد.

شما تاثير بسيار زيادي در شكل گرفتن شخصيت و گرايشهاي من و همنسلان من داشتهايد. وقتي كتابهاي شما را در دوران كودكي ميخواندم از بس كه زبانش ساده و صميمي بود هيچگاه احساس نميكردم اين كتابها را يك آدمبزرگ نوشته باشد. بعدها كه كمي بزرگتر شدم و به سراغ كتابهاي ديگر از گلستان سعدي گرفته تا مثنوي مولانا رفتم فهميدم كه سالهاست با داستانهاي آنها آشنا هستم و حس خوبي نسبت به آنها دارم. آن موقع مجذوب مولانا و سعدي شدم چرا كه آنها مرا به دوران كودكيام ميبردند. چه بسا اگر كتابهاي شما نبود براي من و همنسلانم ورود به اين فضا بسيار سخت ميشد. شما در اين باره چه احساسي داريد؟
بله آدم بيشتر با خاطرات خود زندگي ميكند. بستگي به اين دارد كه آدم در كودكي و جواني به چه چيزي علاقهمند بوده است. شاعر ميگويد: هرچه بيني دلت همان خواهد/ هر چه خواهد دلت همان بيني. اگر باباي من يك آدم لات و بي سر و پا بود من را هم يك آدم لات و بي سر و پا بار ميآورد اما چون قديمي بود و خشك مقدس مرا هم مثل خودش بار آورد ولي او زندگي را نميشناخت. ميگفت: مدرسه اخلاق آدم را فاسد ميكند. كت و شلوار حرام است. كار دولتي حرام است. زندگي ما را خراب كرد براي اين كه به عقايد خود برسد. تقصيري هم نداشت آن چيزي كه باباي او يادش داده بود همين بود.
متاسفانه نظام آموزشي ما از كيفيت لازم برخوردار نيست. آدمهايي مثل شما كه به مدرسه نرفتهايد يا از اين نظام آموزشي بيرون نميآيد يا اگر هم بيرون بيايد بسيار انگشتشمار است. اگر دانشآموزي در كنار مدرسه پدري نداشته باشد كه او را امر و نهي كند به هيچ جايي نميرسد. اين مساله چه علتي ميتواند داشته باشد؟
بله مدرسه به آدم چيزي نميدهد. مگر اين كه خود آدم به كتاب علاقه داشته باشد، براي خودش استاد پيدا كند، معلم پيدا كند. بچهها هم اين را نميدانند. بچه بايد از كسي اين چيزها را ياد بگيرند. اگر پدر و مادرشان فهميده باشند آنها هم دنبال آدم فهميدهاي ميروند. 50 سال در تهران بودم ولي هنوز هم همان دهاتي هستم. من هنوز هم به جاي ساك و چمدان بقچه دارم وقتي كتاب ميخرم آنها را در بقچه ميگذارم. مقابل دانشگاه در خيابان انقلاب پر از كتابفروشي بود. شما يادتان نيست. ميرفتم آن جا كتاب ميخريدم. كتابفروش ميگفت: حاج آقا هنوز كيسهات پر نشده؟ مرا به عنوان يك مشتري كه از آنها كتاب ميخريد، ميشناختند نه يك نويسنده.
علت اين همه علاقهمندي و كشش شما نسبت به كتاب چه بوده است؟
علت آن حسادت و رقابت بود. 8 سالم بود. پشت بام خانهمان موازي بود با پشتبام همسايه. پسرخاله آستين پوستين قباي بابام يك بچه بود 8 ساله هم سن خودم. روي پشتبام با هم بازي ميكرديم. من به خيال خودم آدم با سوادي بودم. الفبا و خواندن و نوشتن بلد بودم ولي آن بچه بلد نبود. يك روز ديدم كتابي دست آن بچه است كه با آن بازي ميكند. كتاب گلستان سعدي بود چاپ سنگي هندوستان پر از تصوير و عكس. من تا آن روز كتاب مصور قصه نديده بودم. آن كتاب را گرفتم و گفتم: به به! كي اين چيزها بوده است كه من وقتي بچه بودم آنها را ميخواستم ولي نداشتم؟ گفتم: اين طور كتابها خوب است. گفتم اين گل محمد (پسرخاله) اين كتاب را دارد ولي من كه سواد دارم آن را ندارم. به خيال خودم با سواد بودم. كتاب را به او پس دادم و رفتم به بابا گفتم: بابا گلستان سعدي هست عكس هم دارد؛ برويم بخريم. اما بابا گفت: اين چيزها به درد ما نميخورد. گريه كردم، پافشاري كردم اما پدرم اين كار را نكرد. اين عقده در دل من ماند كه چرا مردم گلستان سعدي ميخوانند ولي من نميخوانم. پول توجيبي هم كه هرگز نديده بودم. زندگي دهاتي فقيرانهاي داشتيم. اگر پول هم داشتم عقلم نميرسيد اصلا بلد نبودم كه براي خريد گلستان سعدي بايد به كجا بروم. مثلا ميرفتم دكان نجاري ميگفتم آقا گلستان سعدي داري؟ بچه بودم ميخواستم سبزي خوردن بخرم رفته بودم دكان نجاري. نجار بيچاره ميگفت بابا سبزي خوردن ميخواهي آن طرفتر ريختهاند در بساطشان. اين عقده در دل من ماند تا 10 سال بعد كه شاگرد بنا بودم و در جوراببافي هم كار ميكردم. استاد جورابباف مرا برد به كتابفروشي برايم گلستان سعدي خريد. بعد از 10 سال آرزويم برآورده شد و گلستان سعدي را با گريه خواندم.
فكر نميكنيد تشنه معرفت و حقيقت بودن باعث شد كه شما به كتاب گرايش پيدا كنيد؟ وگرنه خيليها هستند كه ممكن است كتابي را دست ديگران ببينند و هيچ حسادتي هم نكنند.
اولش حسادت بچگانه بود. بعد كمكم علاقهمند شدم به خواندن كتاب. وقتي ميديدم بچههايي كه به مدرسه ميروند مثل همين دكتر اسلامي ندوشن و رفقايش كه به دبيرستان ايران شهر ميرفتند، مشتري همان كتابفروشي هستند. وقتي ميديدم كه آنها از كتابفروشي كتاب ميخرند، معلم دارند، مدرسه ميروند، خيلي چيزها ميدانند كه من نميدانم، كمبودي را در زندگي خودم احساس ميكردم. آروزهاي ديگري در دل من به وجود ميآمد تا اين كه بيشتر جذب كتاب ميشدم.
يعني قبل از بازي كردن با گل محمد در پشتبام خانه هيچ علاقهاي به كتاب نداشتيد؟
قبل از آن چند كتاب در خانه داشتيم كه بيشترآنها مذهبي بود مثل حليةالمتقين، معراجالسعاده و عينالحياة. همه آنها را چند دفعه خوانده و خسته شده بودم. قصه ميخواستم قصه، قصه. در اين كتابها قصهاي نبود. البته گاهي ميرفتم مسجد و پاي منبر قصههاي مذهبي ميشنيدم. من يك چيز تازهتر و پختهتر ميخواستم. نبود. قصهدوستي، مرا بيشتر به سوي كتاب خواندن كشاند. سال 1318 بود كه به كتابفروشي وارد شدم بعد از 2 سال به تهران آمدم. بعد 15 سال ديگر گذشت. اولينبار كه دستم با قلم آشنا شد 35 سالم بود. خب بعضي از جوانهاي امروز از 18 سالگي شروع ميكنند به نوشتن. چند كتاب چاپ شده هم دارند. چون تحصيل كردهاند. پيش آمدها كمكشان كرده است كه با سواد بشوند. اما هيچكس به من كمك نكرد. آن موقع گفتم حالا كه دست من با قلم آشنا شده است براي بچههايي مثل خودم كه وقتي همسن آنها بودم كتاب نداشتم، كتاب قصه درست ميكنم. خوبش را هم درست ميكنم. واقعا اخلاص هم داشتم. نه به فكر فروش بودم نه حقالتحرير ميخواستم. فقط ميخواستم براي بچههايي مثل خودم كه كتاب نداشتند، خدمتي كرده باشم. اين كار را كردم. چون نيتم خوب بود، خدا هم اجرش را داد. هنوز هم بعد از 50 سال كتابهايم خوانده ميشود و بارها تجديد چاپ شده است.
و خيليها مثل من از همين مجرا با آثار كهن ادبيات آشنا شدند.
خيليها تحقيق كرده بودند. دكتر شده بودند. استاد دانشگاه بودند. نميدانم چرا با من مخالف بودند. شايد حسوديشان ميشد. مرا مسخره ميكردند. كسي بود كه خدا رحمتش كند من و عباس يميني شريف را مسخره ميكرد و ميگفت: اينها اخلاقي نويسهاي نسل گذشته هستند.
در حالي كه الان دوره بازگشت به اخلاق است.
آثار من بازنويسي متون گذشته است. از خودم چيزي خلق نكردهام. آن كسي كه ما را مسخره ميكرد خودش هم آمد چنين كاري را كرد كه اتفاقاً چاپ اول آن هم فروش نرفت و تجديد چاپ هم نشد. حالا چرا اين طوري شد، نمي دانم.
در مورد اين تكريمهاي مختلفي كه از شما ميشود، چه احساسي داريد؟
خب بدم نميآيد. ناراحت نميشوم. راضي هستم ولي اين چيزها خوشحالم نميكند.
شما فقط خودتان نيستيد. شما وصل به فرهنگ امروز هستيد. احساس نميكنيد از طريق شما خدمت بزرگي به فرهنگ اين سرزمين شده است؟
من دارم اذيت ميشوم. اين چيزها كمكي به من نميكند. مثلاً ميگويند فلان شبكه صدا و سيما ميخواهد بيايد يزد از من فيلم بگيرد. بعد از اين كه فيلم گرفتند ميروند پخش ميكنند. اما من آن تلويزيوني كه بتواند آن شبكه را بگيرد اصلا ندارم. اول تلويزيوني كه بتواند اين شبكه را بگيرد برايم بخرند بگذارند در خانه من كه حداقل خودم هم فيلم را تماشا كنم. اين چيزها براي من فقط درد سر دارد. الان هم هر وقت ميخواهند از من عكس بگيرند، فيلم بگيرند، مصاحبه كنند، احساس ميكنم براي خودم درد سر درست كردهام. نميگذارند آن طوري كه ميخواهم، زندگي كنم.
شما هنوز هم با همان اشتياق كتاب ميخوانيد؟
بله، به غير از ساعتهايي كه ميخوابم يا كار خانه را انجام ميدهم، تمام وقتم را كتاب ميخوانم. تنها هستم و بايد تمام كار خانه را خودم بكنم: ظرفشويي، رختشويي، خياطي، جارو، پارو... هيچكس قدر اين زنهاي خانهدار را نميداند. معلوم نيست كه زنها چه قدر در خانه كار ميكنند. كار مردها معلوم است اما كار زنها معلوم نيست. شب و روز كتاب ميخوانم. شبها تا صبح بيدارم. صبحها آفتاب پهن شده است اما من هنوز بيدارم و كتاب ميخوانم.
بيشتر در چه موضوعاتي كتاب ميخوانيد؟
همه چيز ميخوانم. من فضولم، ميخواهم از همه چيز سر دربياورم. داشتم كتابي در مورد سوختگي بدن ميخواندم. يكي گفت: آخر اين كتاب به چه دردت ميخورد. گفتم ميخواهم بدانم. اگر آب جوش روي دستم ريخت و دستم سوخت چه كار كنم. من كه كسي را ندارم تا اينجور مواقع كمكم كند ميخواهم بدانم.
يعني در كتاب خواندن به يك موضوع خاص تمركز نميكنيد؟
نه. كتابي ميخواندم در مورد دوره مادها. بعضيها كه اين جا ميآيند ميپرسند كه داري چه چيزي ميخواني بعضي هم نميپرسند. زندگي من زندگي درهم و برهمي است. شلوغ و واريخته. نميرسم. اگر به زندگي برسم كه ديگر به كتاب نميرسم. هيچ وقت لباس شسته در خانهام پيدا نميشود. هر وقت ميخواهم آبتني كنم بايد شب قبلش لباسم را بشويم. يكي پرسيد. گفتم دارم كتاب تاريخ مادها را ميخوانم. گفت مرد حسابي به جاي اين چيزها حداقل بگير اين زندگي درهم برهم و ريخته پاشيده خودت را مرتب كن. گفتم پس خبر نداري، ميخواستم كتاب ماقبل تاريخ را بخوانم، كتابش را نداشتم به دوره مادها قناعت كردم. همه چيز را ميخواهم بدانم. هيچ چيز هم نميدانم. مجبورم كه به كتاب مراجعه كنم. كسي را ندارم از او بپرسم. نه پدر دانايي دارم نه رفيق دانشمندي دارم نه معلمي دارم نه مدرسه رفتهام. مجبورم جواب سوالهايي را كه در ذهنم به وجود ميآيد از كتاب پيدا كنم.
در مورد فرهنگ سرزمينهاي ديگر هم كتاب ميخوانيد؟
با اين كه دوست ندارم ولي در اين مورد هم كتاب ميخوانم. زبان خارجي كه بلد نيستم. كتابهاي ترجمه شده را ميخوانم. همه چيز را ميخوانم و همه چيز را دوست دارم. وقتي كه سرم به كتاب است ديگر هيچ چيز جز خواندن آن برايم مهم نيست. بعضي وقتها ساعت 2 بعدازظهر ميخواهم از راديو اخبار گوش كنم. اما راديو براي خودش خبر ميگويد من هم دارم كتاب ميخوانم. بعد به خودم ميآيم ميبينم اخبار تمام شده و چند موسيقي هم پخش شده است اما من متوجه نشدهام. وقتي چشمم به كتاب است گوشم ديگر نميشنود. اين جنون است. جنون خواندن كتاب.
جنون خوبي است، نه؟
معلوم نيست. نه. آنهايي كه اين جنون را ندارند خيلي راحتتر زندگي ميكنند.
تا به حال فكر نكردهايد كه اي كاش در اين مسير نبوديد و در مسير ديگري گام برميداشتيد؟
نه، تا وقتي مشغول بودم و كار ميكردم و دلم ميخواست كه باز هم كتاب جمع كنم و به اين عشق شناخته بشوم، اين كار را دوست داشتم اما حالا ديگر اين كار را دوست ندارم. خسته شدهام.
يعني تا وقتي احساس ميكرديد هنوز هم توانايي توليد فكري را داريد، چيزي از اشتياق شما كم نشده بود.
بله، آخرين كاري كه كردم نوشتن كتابي بود به نام گربه تنبل. اين كتاب 4 سال در وزارت ارشاد براي گرفتن مجوز باقي ماند فقط به خاطر يك كلمه كه گفته بودند بايد آن را عوض كني. در اين كتاب گربهها به قصاب محله كه آشغال گوشت را در خيابانها ميريخت، ميگفتند: مرد بزرگوار. مثلا گربهها وقتي ميخواستند با هم قرار بگذارند كه كجا همديگر را ببينند ميگفتند جلوي دكان مرد بزرگوار. ارشاد گفت بايد اين كلمه را عوض كني. گفتم عوض نميكنم. گفتند اگر اين را بچهها بخوانند هر جايي كه در كوچه و خيابان مرد قصابي را ببينند به او ميگويند: مرد بزرگوار. بعد اين آقاي مصطفي رحماندوست گفت: مگر نميخواهي كتابت چاپ شود خب اين كلمه را عوض كن حالا آنها لج كردهاند شما لج نكن. گفتم چه كار كنم؟ گفت در تهران خياباني هست به نام جوانمرد قصاب به جاي مرد بزرگوار، جوانمرد قصاب را در كتابت بياور. اين كلمه را عوض كرديم و بالاخره كتاب چاپ شد.
شما تاثيرگذار بودهايد و خواهيد بود. فكر نميكنيد همين تاثيرگذاري خودش ارزشمند است و شما بايد به خاطر آن خوشحال باشيد؟
بله خوشحال هستم. ولي اين مساله قلب آدم را راضي ميكند نه زندگي را. وقتي كه من زندگي ندارم. وقتي كه من ظهر غذا ندارم بخورم، هرچه از من تعريف كنند و به به و چه چه كنند چه فايده دارد؟ مثلاً مدير مدرسهاي در يزد به من تلفن ميكند كه بچهها كتابهايت را خواندهاند و ميخواهند تو را ببينند. من با بچهها كه روبرو ميشوم، بلد نيستم چه طوري حرف بزنم چون خودم بچه نداشتم. خويشاوندان نزديك من هم بچه نداشتند. من وقتي اسم بچه ميبرند به ياد بچگي خودم ميافتم به خاطر همين هيچ وقت با بچهها روبرو نشدهام.
اگر دوباره به دوران كودكي برگرديد، به توصيه مادرتان روش ديگري را براي زندگي انتخاب ميكنيد؟
بله ميروم شاگرد سبزيفروش ميشوم. بعد سبزيفروشي باز ميكنم. درآمدم هم بيشتر است. در حالي كه الان زندگي روزمره خودم را نميتوانم اداره كنم. اگر سبزيفروش بودم خيلي خوشبختتر بودم. كسي كاري به كار سبزيفروش و بقال و نجار ندارد. آنها زندگيشان را ميكنند، بدبختياش را ما نويسندهها ميكشيم. بدبختياش را كساني ميكشند كه با فكر و معلومات و كتاب سر و كار دارند.
پس تكليف معرفت و دانش و حقيقتجويي چه ميشود؟
خب اگر كسي اين چيزها را دوست داشته باشد به سراغ آنها ميرود.
شما فقط براي خودتان اين را تجويز ميكنيد؟
دوست دارم بچهها كتابخوان شوند. معرفت كسب كنند. خود كتاب بد نيست اما واي به حال كسي كه بخواهد از راه نوشتن كتاب ارتزاق كند. من در تمام زندگيام گرسنگي خوردهام. هرگز غذاي خوب در زندگيام نخوردهام. از ميان غذاهاي خوب فقط بلدم قرمهسبزي بپزم ولي آن قدر دردسر دارد كه اين كار را نميكنم. فقط دمپختك ميپزم و برنج و روغن و ماش و عدس يا اشكنه درست ميكنم. به هر حال آدم حق دارد كه گاهي اوقات هوس غذاهاي خوشمزه بكند.
همهاش از بدبختيهاي خودم صحبت كردم. زندگي همان است كه مردم زندگي ميكنند. من بچهها را دوست دارم ولي چه كنم كه خودم بد زندگي كردم. يكي گفت بهشت. گفتم خدا كه دنيا را به ما نداد. يك اتاق 3 در 4 توي بهشت به من بدهد ساكت و آرام با چند قفسه كتاب تازه كه وقتي دست به هر كدامشان ميبرم برايم تازگي داشته باشد. اين جنات تجري من تحتها الانهار را بدهد به هركسي كه ميخواهد. فقط يك اتاق در بهشت به من بدهد آن هم به يك شرط. به شرط؛ آن كه پشت ديوار آن اتاق فوتبال بازي نكنند و مرغ و خروس هم نباشد. شوخي ميكنم!
خيلي متشكرم. واقعاً از صحبتهاي شما لذت بردم.
سهشنبه 23 تير 1388 - 10:48