گفتگو
سازمان تبليغات اسلامي
• آقاي دكتر لطفاً از چگونگي تدوين و سرگذشت «شرح عرفاني غزل هاي حافظ» بگوئيد.
يادم هست که سال دوم دوره ليسانس بودم. با دوستم آقاي «کورش منصوري» در کتابخانههاي تهران سرک ميکشيديم و سرشار از و شوق کشف و شهود علمي و ذوق يافتن چيزهايي که ما را وادار ميکرد به دنبال گمشدهاي بگرديم که نميدانستيم آن گمشده چيست. نسخههاي خطي را باز ميکرديم و ميخوانديم و از هر نکتهاي که ميآموختيم، نسيم فرحبخش، وزيدن ميگرفت و تصور ميکرديم که آن نکته، حرف اول و آخر دانايي است.
زندهياد دکتر «سيدمحمود طباطبائي اردکاني»، يکي از کساني بود که ما را تشويق ميکرد و دست اين دو دانشجوي جوان را ميگرفت و از کوچه پسکوچه هاي ادبيات گذر ميداد. ايشان، هم معلم دانشگاه بود و هم معلم اخلاق، خدايش رحمت کند. اولبار که اين نسخه را در کتابخانه دانشگاه تهران يافتيم با دکتر طباطبائي در ميان گذاشتيم. تشويق کردند و راهنمايي، که چگونه بايد آن را تصحيح کنيم. من و آقاي منصوري تقريباً هر روز به کتابخانه ميرفتيم و قسمتي از آن را استنساخ ميکرديم.
روزهايي که مشغول اين کار بوديم افتخار آشنايي با استادان بزرگواري نصيبمان ميشد ديگر را داشتيم و نسخه را به آنان نشان ميداديم. از جمله اين بزرگواران، جناب استاد «شفيعي کدکني» بودند. يادم هست که اولبار وقتي جناب استاد شفيعي را ملاقات کرديم، ايشان با تواضع جبلي خود، ما را پذيرفتند. در همان تالار نسخههاي خطي دانشگاه تهران، نسخه را با دقت مطالعه کردند، بسيار تشويق کردند که اين نسخه بايد تصحيح شود. آنروز آنقدر خوشحال بوديم که در پوست نميگنجيديم و براي آن انتخاب خوبي که داشتيم خودمان را براي شام به رستوران دعوت کرديم. شب باشکوهي بود. اين خاطره را در پرانتز عرض کنم: روزي نسخه شرح عرفاني را به مرحوم استاد «دانشپژوه» نشان داديم. ايشان با کهولت سني که داشتند دست رد به سينه ما نزدند و نسخه را مطالعه کردند؛ منتها از روي بيميلي. و با اخمي مليح گفتند که شما برويد زبان فرانسه ياد بگيريد و ببينيد فلاسفه فرانسوي چه ميگويند. اين کتابها را کنار بگذاريد و برويد به دنبال علم و دانش، حالا حافظ هرچه گفته، گفته.
بعد از اين رايزنيها با اشتياق تمام به استنساخ نسخههايي که در دانشگاه تهران موجود بود اهتمام کرديم. هر روز به آنجا ميرفتيم و تماموقت به کار مشغول بوديم. در ضمن به دنبال نسخههاي ديگر اين کتاب در کتابخانههاي داخل و خارج کشور بوديم. تا اين كه نسخه ديگر آن را در پاکستان يافتيم. آن موقع، آقاي دکتر «رضا شعباني»، رايزن فرهنگي ايران در پاکستان بودند. از آقاي شعباني درخواست کرديم که اين نسخه را برايمان بفرستند. ايشان نيز تقاضاي ما را لبيک گفتند و به طور رايگان ميکروفيلم آن را برايمان فرستادند. ميکروفيلم بهدست، به دنبال مرکزي بوديم تا آن را برايمان ظاهر کند. هرجا که رفتيم با درهاي بسته مواجه شديم. دقيقاً يادم نيست مشکل فني چه بود اما يادم هست که بيش از ششماه اين قضيه را دنبال ميکرديم. يکجا دستگاه خراب بود، يکجا دستگاه تونر نداشت، يکجا دستگاه چاب را از خارج سفارش داده بودند. تا بالاخره مسئول ميکروفيلم کتابخانه ملي، آقاي «سقطفروش» دستگاه آنجا را شخصاً تعمير کردند و به پريشانيهاي ما دو جوان خاتمه دادند. البته خود اين تعمير نيز حدود سه- چهار ماه زمان برد.
خلاصه کار جدي آغاز شد. در همين اثنا با آقاي «خرمشاهي» آشنا شديم. ايشان هم ما را به تصحيح اين کار تشويق ميکردند. حدود دو سال کار شبانهروزي انجام داديم. يادم هست که امتحان حافظ را با نمره بيست گذراندم و بعد از امتحان، تعجب استاد خود را برانگيختم. ايشان مرا به اتاق خود فراخواند و گفت اين مطالبي را که در ورقه امتحان نوشتهاي از کجا آوردهاي، البته بنده هم راز آن را به آن بزرگوار نگفتم و از پاسخ طفره رفتم. غالباً مشکلات کار را با استادان گرامي برطرف ميکرديم يکي از اين بزرگواران که از اين لحاظ دين بزرگي به گردن ما دارند، جناب آقاي دکتر «علياصغر حلبي» هستند. خوب به ياد دارم که روز آخر سال 1369بود، براي اشکالات متني خود نزد ايشان رفته بودم و ايشان تمام روز خود را به من اختصاص دادند تا سال1370بردميد.
ماحصل کار دوساله يعني بيش از يکسوم کتاب را نزد جناب استاد خرمشاهي برديم؛ با اين اميد که ايشان را متقاعد خواهيم کرد که کار ما را ملاحظه کنند و به جمع دو نفره ما بپيوندند. پيشنهاد خود را که مطرح کرديم ايشان گفتند: «همان روز اول که نزد من آمديد من ميخواستم اين پيشنهاد را به شما بدهم حالا که شما اين پيشنهاد را ميدهيد با کمال ميل اين کار را انجام خواهم داد».
کار سه نفره ما آغاز شد. با نشر قطره قرارداد بستيم. جمعه هر هفته کارهاي انجام شده را سه نفري مرور ميکرديم. نظر نهايي را آقاي خرمشاهي ميدادند و شنبهها، بيست صفحه کار نهايي براي حروفچيني به ناشر تحويل ميشد. حدود يکسال کار بر اين منوال بود تا کار به انجام رسيد. فهرستهاي آخر کتاب نيز ساخته شد و کار براي چاپ به چاپخانه رفت. من و آقاي منصوري براي ادامه تحصيل به هندوستان رفتيم. در هند بودم که اولين چاپ« شرح عرفاني غزلهاي حافظ» به بازار نشر هديه شد. من چاپ اول را نديدم تا چاپ دوم آن به ايران آمدم و هر دو چاپ را يکجا ديدم.
«سيفالدين ابوالحسن عبدالرحمان»؛ اين نامي است که در متن کتاب با روشني ذکر شده است. قابل ذکر است که در دو نسخهاي که در تصحيح ما استفاده شده، هيچ نامي از مؤلف آن ذکر نشده است. در فهارس نسخ خطي نيز اين کتاب با مؤلفي ناشناخته معرفي شده است. اين نام همان نام مؤلف کتاب «مرجالبحرين» در شرح برخي از غزلهاي حافظ است با اين تفاوت که اضافه «ختمي لاهوري» نيز دارد بدين ترتيب ميتوان گفت: «سيفالدين ابوالحسن عبدالرحمان ختمي لاهوري». با اين فرض اين مؤلف همان مؤلف کتاب مرجالبحرين است که از نظر زماني نيز اين فرض مصداق مييابد.
دکتر «عارف نوشاهي» در مجله سخن اهل دل، سيفالدين را چنين معرفي ميکند: «مردي بود فاضل و دانشمند، به عربي و فارسي شعر ميسرود و منازل سلوک عرفاني را به راهنمايي «عبدالله گجراتي» طي نموده بود». به تصريح دکتر عارف نوشاهي در هيچ تذکرهاي نام سيفالدين ابوالحسن عبدالرحمان ختمي لاهوري نيامده است. اما در سنت شرحنويسي بر غزلهاي حافظ در شبه قاره، مرجالبحرين مدلي ناب بوده است که الگوي شارح بعد از او قرار گرفت.
چنانکه اشاره کردم اين کتاب در فهرستهايي که ما تفحص کرديم، با مؤلفي ناشناخته معرفي شده است. تا آنجا که براي ما مقدور بود فقط دو نسخه ناشناخته با اين حجم صفحات يافتيم که در تصحيح از آنها استفاده کرديم؛ يکي در پاکستان و ديگري در کتابخانه دانشگاه تهران.
از نظر قدمت، نسخه پاکستان با نسخه دانشگاه تهران همسان است و شايد نسخه دانشگاه تهران کمي جديدتر از نسخه پاکستان باشد. در طول اقامتم در هند نيز به دنبال نسخههاي اين کتاب بودم، اما چيزي نيافتم. به جرأت ميتوانم بگويم که خيلي بعيد است کتابي با اين حجم زياد و خمول مؤلف آن، نسخههاي متعددي داشته باشد.
سؤال بجايي کرديد. نه، اين نام را ما يعني مصححان بر کتاب نهاديم. زيرا عنوان کتاب هم، مانند نام مؤلف آن ناشناخته است و در فهارس نيز اين کتاب در ذيل شرح غزليات حافظ قابل پيگيري است.
• آيا اين کتاب تمام غزليات حافظ را شرح کرده، يا بطور گزيده به شرح پرداخته است؟
اين کتاب شامل شرح همه غزليات حافظ بوده و حدود 460 غزل را، لغت به لغت و بيت به بيت شرح کرده است.
آنچه در اين شرح چشمگير است، سبک و روش تحقيق مؤلف است که با شيوههاي جديد تحقيق، برابري ميکند، منتها مؤلف از يک دريچه به اشعار حافظ توجه دارد و آن رويکرد عرفاني است. ظاهراً در اين دوره، يعني سدههاي يازدهم و دوازدهم كه مباحث فلسفي و تلفيق انديشههاي اسلامي و هندويي در شبه قاره هند رونق داشته رويکرد دانشمندان و شارحان به تصوف بسيار زياد بوده است و شايد عمدهترين دليل اين باشد که تصوف؛ حد فاصل بين دو انديشه اسلامي و اديان هندي تلقي ميشده است. بدين ترتيب شروحي که در اين دوران در شبه قاره نوشته ميشود، همه رنگ و بوي عرفاني دارد.
اين کتاب نيز مستثني از اين جريان نيست. سنت ديگري که در ميان شارحان اين دوره در شبه قاره رواج داشته و مسلمانان بر آن تکيه ميکردند، انديشه هاي اسلامي بوده که بايد بر انديشه هندوان غلبه يابد. پس اقوال بزرگان تصوف و آيات قرآن مجيد براي شواهد شرح ابيات، بسيار ضروري بوده است. با اين ديدگاه، طبيعي به نظر ميرسد که کتاب ختمي لاهوري نيز صرفاً از نگاه اسلامي و عرفاني به ابيات حافظ وارد شود و وجه تمايز شروح هندي بر شروحي که در امپراتوري عثماني نوشته ميشد اين باشد که در شبه قاره، زبان فارسي، زبان اسلام است و تقدّس کافي و وافي نزد هنديان مسلمان دارد و هر آن که به زبان فارسي تکلم کند و بنويسد، انگار که به زبان وحي سخن گفته است. اما در امپراتوري عثماني، زبان فارسي چنين جايگاهي نداشته و چه بسا زبان بيگانه و دشمن تلقي ميشده است. درنتيجه شروحي مانند شرح «سودي» از نظر دريافت مفاهيم و درک مطلب با شروحي که در شبه قاره نوشته شده است، قابل مقايسه نيست. از ديگر ويژگيهاي اين شرح، اين که تمام ابيات حافظ را شرح کرده و تقريباً در شبه قاره از اين لحاظ منحصر به فرد است.
مؤلف بيت بيت يک غزل را شرح ميکند. ما ابيات يک غزل را اول هر غزل آورده و با دو نسخه تصحيح علامه «قزويني» و دکتر «خانلري» مقايسه و اختلاف نسخهها را مشخص کردهايم. همانطور که عرض کردم ما دو نسخه در اختيار داشتيم، يکي نسخه «دانشگاه تهران» و ديگري نسخه «گنجبخش پاکستان». کپي، ميکروفيلم يا عکسي از نسخه دانشگاه تهران را به ما ندادند و تنها منتي که گذاشتند اين بود که اجازه دادند ماهي يکبار در زماني محدود به اين نسخه مراجعه کنيم، البته اين اتفاق، زماني افتاد که اولياي کتابخانه دانشگاه تهران برکنار شدند و گروهي تازهنفس به روي کار آمدند. يادم هست که يکي از استدلالهاي ايشان اين بود که ما نسخههاي خطي را براي آيندگان محافظت ميکنيم. درمقابل اين استدلال گفتم اين نسخهاي که ما ميخواهيم متعلق به چند سال قبل است، گفتند حدود چهارصد سال قبل. گفتم خوب ما نسبت به اين نسخه آينده هستيم يا نه؟ گفت نه، چون بعد از شما هم آيندگاني هستند. گفتم قبول، بعد از چهارصد سال کسي پيدا شده که اين نسخه را ميخواهد بخواند و تصحيح کند اگر شما منتظر آيندۀ ديگري باشيد بايد چهارصد سال ديگر صبر کنيد.
در هر صورت ما نسخه گنجبخش را اساس قرارداديم و نسخه دانشگاه تهران را نسخه بدل و با آن مشقاتي که عرض کردم به اصطلاح خرط القطاط کرديم. سپس تعليقاتي بر دشواريهاي آن نوشتيم و فهارس مختلفي، از جمله فهرست موضوعي براي آن تهيه کرديم.
دوشنبه 20 مهر 1388 - 11:54